آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

322. این روزها

حس هیچ کاری رو ندارم   ممنون از لی لی عزیز که به یادمون بود :* این روزا زیاد دارم ادیت میشم ... اتفاق جدید زندگی ما کابوس شبانه ی امیتیس ه ... تقریبا 10 روز پیش از خواب پرید با جیغ و ثابت شدن به یک نقطه و ترس شدید :( در حدی که از حدود 2 تا وقتی رفتیم دکتر نخوابید بعدشم به زووووووور خوابید :( میترسیدا یعنی ترس رو تو چشماش و دستاش که محکم دستمو میگرفت میدیدم :( طفلک بچه م :(( 2 روز قبلش اومد بغلم دستشو زد به لوستر بالای ناهارخوری و بطور غریزی کشیدمش کنار ولی لوستر افتاد رو زمین و خورد شد ... تنها اتفاق ترسناک این روزهامون همین بود به اضافه ی اینکه باباش پیشش نیست و امیتیس بسیار وابسته س به باباش :( از اون شب خواب کامل نمیکنه...
31 تير 1393

317. این روزها

این روزهامون روزای جالبی نیست به چند دلیل ... اول اینکه تو هفته ی پیش دیدم انگشتت باد کرده و سیاه شده ! بردمت دکتر گفت تبخال ه !!! ولی اول بهمون انتی بیوتیک داد گفت صبر کنین تا علایم تبخال بیاد ... خلاصه 5 روز انتی بیوتیک خوردی و ما شاد شدیم که تموم شد جمعه دیدم علایم تبخال پدیدار شد :( خلاصه درمان با قرص اسیکلوویر شروع شد و بالاخره دیشب دیدم داره خشک میشه :) اون سری اول که رفتیم مطب خاله هانی هم بود و بهمون خوش گذشت راستی :) بعد سه شنبه صبح زنگ زدن به مرتضی که منتقل شده به قم :(( باز گریه های من شروع شد :( سه شنبه رفتیم پیش مرضی و بعدشم رفتیم ماشین تحویل گرفتیم و چهارشنبه مرتضی رفت :( شب برگشت ولی پنجشنبه صبح رفت و امروز برمیگرده ... ...
3 خرداد 1393

314. باغ ایرانی

دیروز رفتیم باغ ایرانی ... خیلی قشنگ بود ... من اصلا از پارک خوشم نمیاد ولی این یکی بسیار متفاوت بود ... انقدر درختهاش بزرگ و قشنگن که نور افتاب تو پارک اذیتت نمیکنه :) امیتیس هم کلی عشق کرد اونجا و درضمن نذاشت درست ازش عکس بندازیم از بس وول خورد :) ...
9 ارديبهشت 1393

309. این روزها

شنبه با یه سری دوستای گلمون رفتیم پارک بانوان و عجیب چسبیدددد ... خاله هانی و فینگیل ... خاله تهمین ... خاله انوشه و سهراب خوشگله ... خاله نسیما و محیا ی عروسک و در آخر خاله زهرا و ریحانه ی خوشگل که من بیدار شده ش رو ندیدم :)  ساعت حدودای 3 بابا مرتضی اومد دنبالمون و رفتیم انقلاب و سری چاپ شده تا الان ! شاهنامه ی کودکان رو برا دخترک گرفتیم ... مبارکت باشه مامانی :* 200 تومن کتاب ؟ باورم نمیشهههه خخخخ شب هم دایی افشین اینا و مامانی اینا شام اومدن پیشمون ... یعنی داغون بودماااا  آهان هنوز تو ماشین آهنگهای هنگامه یاشار رو گوش میدی ... از یه آهنگشون میترسی !!! آهنگ قطارشون !!! انقدر بانمک تا به اون میرسه جیغ میزنی و گریه میکن...
26 فروردين 1393

307. شیراز

آقو رفتیم شیراز ... با مرضی اینا قرار گذاشتیم و جمعه صبح زود راه افتادیم ... زیاد اذیت نکردی ... چون تو جاده از رانندگی بقیه میترسم باید تو صندلی میبودی حتما ... برای اینکه حوصله ت سرنره با جدیت بازی میکردی :)) خیلی بانمک با ژست نشسته بودی و بازی میکردی و من خیالم راحت بود ... البته دستات رو از تو کمربند دراوردی ولی همون کمربند هم کفایت میکرد برام ...  1 هفته اونجا بودیم و بد نگذشت ... با کیانا و سارینا اتیش سوزوندی :* مرضی به تو میگفت امیتیس عزیزم بعد سارینا بهش برخورد که چرا به همه میگی عزیزم به من نمیگی :)) قهر کرده بود رو تاب نشسته بود من پیشش نشسته بودم میگفت : آرام جون برم میخوام تنها باشم خخخخخ اونم با اون حالت بانمک حرف زدنش :...
19 فروردين 1393

306.شمال

شنبه صبح اومدیم شمال ... جمعه شب منیژه زنگ زد گفت میاین؟ ما قرار بود یکشنبه با مامان اینا بیایم ولی جمع کردیم و اومدیم ... بارون بود و سرد ... شب رفتیم بابلسر ... فردا صبحش مامان اینا اومدن و ما جمع کردیم اومدیم رویان ... جامون کوچیکه ولی خوب بد نیست ... در عوض محوطه ی توپی داره و دریا هم تو محوطه س :) امیتیس که کلیییی حال کرده :* هوا هم خوب شد ... امروز افشین اینا برگشتن ولی ما هنوز هستیم . امروز سر ناهار امیتیس میگه ماما گیدی به به! بچه م لهجه مازنی گرفته :)) انیتا رو پای مامان خوابیده بود رفته به زوووور بلندش کرده و میگه شییییر :)) بعدم داد میزنه سی سی ! که کلی فکر کردیم فهمیدیم پستونکو میگه :*   ...
5 فروردين 1393

305.سال نو مبارک

عروسکم سال نو مبارکت باشه :* ساعت 8:27 دقیقه ی شب سال تحویل شد ... از ظهر بیرون بودیم ... اول رفتیم سعدی سراغ خریدن سرویس برا دستشویی که تو جامسواکیشو شکستی :)) ولی جای پارک نیافتیم! بعد رفتیم گمرک و برات بعنوان عیدی دوچرخه خریدیم که کلی هم شاد شدی و وقتی میخواستیم بذاریمش عقب ماشین خیلی بانمک گریه میکردی و با ناله میگفتی بابا :( وسط راه هم میرفتی عقب سوارش میشدی :)) بعد از کلی تو ترافیک موندن اخر سر رفتیم بنی هاشم و سرویس هم خریدیم! بعد از سال تحویل رفتیم خونه ی بابایی اینا و دایی افشین اینا هم بودن و کلی با آنیتا آتیش سوزوندی :*  ...
29 اسفند 1392

304. شب عید

فردا شب سال تحویل میشه ... حس عجیب و قشنگی دارم برای نو شدن سال ... حس اینکه امسال دومین ساله که تو با مایی بهترین حس منه :* همیشه شاد و شنگول باشی دخترکم :* امروز رفتیم شیرآلات خریدیم با جدیت و بابا برامون شیرها رو تعویض کرد ... کلی شاد شدم :) چه ساده شاد میشم ... نیازی به خرجهای آنچنانی هم نیست ... زندگی باید در جریان باشه و همینشم خوبه ... تو هم همینجوری باش :) 3 تا ماهی گوگولوی قرمز هم خریدیم که الان دارن تو تنگ میرقصن و تو هم کیف میکنی :) امشب حسابی آتیش سوزوندی دخترکم :) دایی افشین یه تیشرت پوشیده بود که روش یه 2 ی بزرگ نوشته بود تو تا دیدیش دویدی رفتی دستت رو گذاشتی روش و گفتی 2 :* کلی کیف کرده داییت :)) آهان راستی استخون ترقوه ...
28 اسفند 1392

301. سرم شلوغه!

جند روزی نبودم ... 3شنبه بابا گفت 5شنبه میان برای نصب کاغذ دیواری ... خلاصه شبونه رفتیم سهروردی و کاغذ خریدیم و گفت فردا بیاین تحویل بگیرین ... خوب شد اون شب رفتیماااا:) 4شنبه رفتیم کاغذها رو گرفتیم و 5شنبه ظهر اومدن کاغذ چسبونی :) شما هم فوق العاده خوب بودی و اذیت نکردی گل گلی :* خلاصه 3-4 ساعت اینجا بودن و بعد از رفتنشون تند تند خونه رو جمع کردیم و رفتیم خونه ی مامانی اینا ... امروز کنسرت انیتا بود و سازش رو انتخاب کرد که گیتار الکتریک ه! ساز دومش هم آکاردئون ه:)  جمعه صبح رفتیم بقیه ی کاغذدیواری ها رو پس دادیم و گفت عصری بیاین پولش رو بگیرین!!! عصری هم ندا و شوهرش و فینگیلشون اومدن پیشمون و شام دور هم بودیم ... شنبه رفتیم پول رو ...
18 اسفند 1392